خرید بک لینک
چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون دلم را دوزخي سازد دو چشمم را کند جيحون چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد چو کشتي ام دراندازد ميان قلزم پرخون زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

دلتنگی اتفاق عجیبی ست

گویی که خواهی مرد

ولی نمی میری...

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

کاش اینجا بودی

همین کنار خودم...

ومن یادم می رفت که...

خسته ام ،خرابم ویرانم...

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

سیگار روشنت را

در جنگل خشک و آشفته ی من انداختی ؛

بعد

پرسیدی:

" مزاحمتان که نشدم ؟ "

خندیدم :

" نه ! اصلا..."

سارا محمدی اردهالی

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

دوباره به یک روز پر از حسرت با یاد تو وارد میشم از ذهنم بیرون نمیروی، عزیزم شبهایی که بدون تو سپری میشن دوباره در رنج و درد به سر می برم آیا در اونجا خوشبختی؟ عزیزم عزیزم، گل صحراییم عزیزم، عشق واقعیام عزیزم، تنها عشقم عزیزم، آه… زخمیام عشق من تو شریک رنجهام هستی پاییز و بهارم تو هستی تو تنها هستی منی، عزیزم شبهایی که بدون تو سپری میشن دوباره در رنج و درد به سر می برم آیا در اونجا خوشبختی؟ عزیزم امبرعلی عزیزم

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

هیچ رویای در این دنیا از آن من نبود
نه چشمان پر فروغش
نه نگاه مهربانش
نه دستان گرمش
همه راروزگاراز من گرفت
و در چشمانم مسیر تلخ زندگی ردی از غم جا گذاشت
فاصله دردناک نبودن ها و گذشتن ها کمرم راشکست
در این بن بست به انتظار پایان دل خوشم
کاش کمی ایمان داشتم تا بار این درد را بر دوش ایمان می انداختم
کاش فقط ذره ای بهشت را باور داشتم
وتصورش می کردم در باغ بهشت...
کاش کمی فقط ایمان داشتم

امیلیا

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

روزگاری تمام دشتمان پر بود ازسبزه زار پر بود از شاپرک و پرنده از گنجشکهای کوچک از کلاغهای جارجارکی از روباه های چابک و موشهای چشم درشت قهوه ای می توانستم از این سر دشت پر از شبدر تا انتهای گلهای بابون

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

گیلاس های لپ گلی یکی یکی از درخت جدا می شوند سبد مادر پر از گیلاس شده است مادرنگاهی به کوه روبرو می کند وبعد رو به پدر می گویدظهر شده است پدر نگاه به سایه کوه می کند و بعد به ساعت مچیش می گویدیک ربع ب

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

آن روزها آسمان خیلی آبی بود گلها خوش بوتر خنده ها شیرین تر خنکای سایه درختان دلچسبتر و روزها به بلندای یک کهکشان بودند همان روزها که درختان سیب حیاط از شدت بار سر خم کرده بودند و باسیبهایشان زمین باغچ

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

صفحه بندی